حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

متن مرتبط با «اولین برف سال» در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند نوشته شده است

سال دوم دانشکده صدر عاملی

  • نیلوبلاگ

    فیلم سال دوم دانشکده من رو ندیدم هنوز و میخوام هفته بعد ببینم،از رسول صدر عاملیه که سبک فیلماشو خیلییی دوست دارمو این فیلم جدیدش بنظر جذاب میاد و بازیگر جدیدی که معرفی کرده،سها نیاستی ،بنظرم خیلی خوشگل و جذابه!دلم میخواست جاش بودم!!! جذابه موقعیتش بنظرم....

    ادامه مطلب
  • حس اولین

  • نیلوبلاگ

    باید بگم احساس آدم احساس قلبی ادم اشتباه نمیکنهبعضی آدمها هستن از ثانیه اولی که چشت بهشون میخوره خوشت که نمیاد ازشون هیچ بدتم میادمن قبلا فکرمیکنم میشه این حس عوض شه.اما الان نظرم عوض شده!!اون ادما قط...

    ادامه مطلب
  • شب و برف و ماه

  • نیلوبلاگ

    امشب که به حیاط رفتم منظره بسیار زیبایی رو مشاهده کردم حیاطمان می درخشید!!! آسمان کاملا صاف بود و ماه تمام ستارگان نیز پیدا بودند نور ماه به برفهای روی زمین میتابید و سپیدی و درخشش اون هارو دوچندان میکرد!یاد شبهای کودکی مان در روستا خانه مادربزرگ پدربزرگ می افتم.شبهای کودکی شبهای  کوچکی شبهای شادی لذت معصومیت شبهای روشن!!!! یاد باد آن روزگاران یاد باد...برای شادی روح مادربزرگم و پدربزرگ اللهم صلی علی محمد و ال محمد .Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اولین برف سال

  • نیلوبلاگ

    قدم های مبارک برف بالاخره به شهر ماهم رسید. امشب نخستین برف سال میبارد... و حیاط و باغچه خانه سفید پوش شدستxa0 تماشای بارش برف زیر نور xa0 نارنجی xa0تیر چراغ برق لذت بخش است. خوب است..هنوز برف ذوق زده ام میکند... پس هنوز کودک درونم شاد است زنده است....

    ادامه مطلب
  • خاطره اولین گشت دانشجویی

  • نیلوبلاگ

    دیشب حال و هوام بد جور طوفانی-بارانی بود باز.. این غم انگار منو ترک نخواهد کرد باید باهاش بسازم.. امروز خبر خودکشی دانشجویی رو ظهر نهار تو سلف از دوستان شنیدم..متاثر شدمو..عمیفا متاثر.. بعد کلاس سحر پیشنهاد داد بریم خیابان "ع" تا چیزی برای پاییز بخره یک سویشرت. بعد کلاس من سحر و پریسا سوار اتوبوس تا مقصد خیابان ع این اولین تجربه رفتن دانشجویی به خیابان بود..خب از سوتی هایی که دادیم تا جلف بازیایی که پسرای آسمون جل درآوردن مگه چه فرقی کردیم؟ تا دبروز همین خیابونارو با مادرم میگشتیم و اصلا ازین چی...

    ادامه مطلب
  • اولین روز خوابگاه

  • نیلوبلاگ

    شب آخر در خانه بسیار راحت خوابیدم انقدر راحت که یادم نمیاد آخرین بار کی اینجور خوابیدم ظهر ساعت یک و نیم به مقصد ارومیه به راه افتادیم.و ساعت سه در خوابگاه بودیم خانم مسئول خوابگاه زنی حدود پنجاه ساله ست با دختری جوان که گمان میکنم دخترشه وسایلمو که تو خوابگاه گذاشتم با مادر و خواهرم رفتیم بیرون و پیتزا خوردیم بعد برگشتیم خوابگاه و مادرم و خواهرم باهام خدافظی کردن و من تنها موندم.سه ربعی تو اتاق مسئول اونجا فیلم دیدمxa0 بعد اومدم اتاقم.یک دختر قبل من اونجا بود سلام کردمو باهاش حرف زدم و آشنا شدم...

    ادامه مطلب