قسمت آخر ،نقل مکان میکنن از خونه ی دوست داشتنیه همیشگی،نشون میده اثاثیه رو جمع کردن و خونه خالیه خالیه
اون آشپزخونه ی دوست داشتنی...
و اونجا امشب برای چندمین بار دیدنش،دلم خیلی گرفت هرچند بار اول نبود میدیدم
آخه الان میفهمم اون لحظه رو .لحظه ی خداحافظی...
و اتاقِ خالی....
واقعا دلم خواست گریه کنم...
+ریچل گفت آپارتمان کوچکتر بنظر میاد حالا ...
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41