ظهر ساعت یک و نیم به مقصد ارومیه به راه افتادیم.و ساعت سه در خوابگاه بودیم خانم مسئول خوابگاه زنی حدود پنجاه ساله ست با دختری جوان که گمان میکنم دخترشه
وسایلمو که تو خوابگاه گذاشتم با مادر و خواهرم رفتیم بیرون و پیتزا خوردیم بعد برگشتیم خوابگاه و مادرم و خواهرم باهام خدافظی کردن و من تنها موندم.سه ربعی تو اتاق مسئول اونجا فیلم دیدم
بعد اومدم اتاقم.یک دختر قبل من اونجا بود سلام کردمو باهاش حرف زدم و آشنا شدم.اسمش مهنازه و کورد ماکوییه ولی ترکی کامل میفهمه.نیم ساعتی باهاش حرف زدمو بعد یکی دیگم اومد اسمش فاطمه بود و اهل مرند-از آذربایجان شرقی.
الان تو تختم نشستم.مسجد درست روبه روی خوابگاهه و گلدستش از پنجره اتاقمون کاملا پیداست الان داره دعا پخش میشه ..دلم گرفته..تو اتوبوس اهنگ مسافر شادمهرو گوش کردم..
مسافر خسته من بارسفر رو بسته بود تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود میخواست که از اینجا بره ولی نمیدونست کجا دلش پر از گلایه بود اما نمیدونست چرا...
دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت
عکسای یادگاریشو برای ما گذاشت و رفت
دل که به جاده میسپرد کسی اونو صدا نکرد
نگاه عاشقونه ای برای اون دعا نکرد..
چهار سال شروع شد
چقدر حضور یک آشنا اینجا میتونه لذت بخش باشه...
دلم گرفته...رفتم سراغ حافظ و فالی گرفتم شعرش حالمو بهتر کرد..میشه صدبار بخونمش اینقدر قشنگه..
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...
ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: اولین روز خوابگاه, نویسنده: بازدید: 67