
شروع میکنم از دیروز که پر ماجرا ترین بود.زشت بود و زیبابقولش ،میتینگ وبلاگی.دیدار با دختری از دانشکده و خوابگاه خودم که سه سال بود آشنایی وبلاگی داشتیم.و با اصرار از طرف ایشان و انکار از طرف من نشده...
ادامه مطلب
و گاهی انقدر تحمل و تاب از دست میدم که آنا بفکر خودکشی میوفتم وقتی ریز به ریز دقت میکنم انالیز میکنم فکرمیکنم راجع کسی که نمیشناسدم و نمیشناسمش.. انقدر فکرمیکنم تا گریه ام میگیرد بعد تند تند پاکشان میکنم مبادا مادرم یا خواهرم ببینند نفس سنگین میشود..اشکها بی حیا تر..میگویم بدرک که ببینند و فکر میکنم به نوزده سال زندگیم..که بد گذشت یاد شعر حافظ میوفتم...در دایره قسمت اوضاع چنین باشد و دلم باز آتش میگیرد. .هر طرف آتش است وقتی نگاه میکنم خدایا میشه درستش کنی؟ آه چطور ممکنه اصلا این درد بی دواست...ک...
ادامه مطلب