شروع میکنم از دیروز که پر ماجرا ترین بود.زشت بود و زیبا
بقولش ،میتینگ وبلاگی.دیدار با دختری از دانشکده و خوابگاه خودم که سه سال بود آشنایی وبلاگی داشتیم.
و با اصرار از طرف ایشان و انکار از طرف من نشده بود همدیگر ملاقات کنیم،هرچند من از لحاظ ظاهری او را میشناختم و او نه.
نسیم.
دختری با چشمانی راسخ و غمگین بود.گاهی میخندید اما فقط با لبهایش،من در چشمانش تردید و غمی آشنا دیدم،
و شخصیتی آشنا تر. انگار او هم ذهن من بود.شبیه ترینی که تا به حال دیدم،.
ما تقریبا سه ساعت در کافه بالای دانشکده مون نشستیم و صحبت کردیم،برای بدون خستگی بود و گذر زمان سریع .
نسیم گفت میشد این ملاقات سالها قبل رخ بده اگه یه نفر قبول میکرد ؛)
هوا تاریک شده بود و کافه ی کاملا خلوت داشت شلوغ میشد که از کافه بیرون اومدیم به مسیر خوابگاه یک پیاده روی نیم ساعته.
بقیه مطلب پست بعد.
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47