توی مراسم عزاداری یکی از آشنایان توی روستای دور رفته بودیم..
من خواب مرگ دیده بودم.مرگ خودم.هنوز به وضوح یادمه اون خواب و اون روز.
توی گوشه مجلس کنار مادرم نشسته بودم .آرایش نداشتم.سرم تو گوشی بودم .مامانم کنار گوشم گفت یه چیزی بگم؟خیلی زیبا شدی!
یه جور زیبایی روحانی! میدونستم.و اون لحظه به زور جلوی اشکامو نگه داشتم تا نریزن..
قرار بود بمیرم..همون روز..چرا نمردم؟تاثیر کدام دعا یا صدقه بود؟
امروز هم احساس کردم چشمام یه جورای خاصی زیبا شدند...
دعای توسل خواندم برای تعبیر شدن خوابم.
گریستم.گفتم فقط دارم ضجر کش میشم.امیدی به خوب شدن حالم نیست و اگر یک درصد هم باشه خودم نمیخوام.
کاش زودتررر پیاده شم از قطار دنیا
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98