امروز صبح من هرقدر شور و اشتیاق داشتم استادمون دل گرفته و پر داشت البته خندید و خندوندمون اما بعد کلاس من حالم خوب و مثبت نبود و غمگین بودم..کلاس امروز برای اولین بار خوب نبود ناخالصی هم زیاد داشت.اصلا من دوست دارم جز استاد هیشکی افسار کلاسو دست نگیره و حرف نزنه حرفای صد من یه غاز و ما مجبور به شنیدنش باشیم چه اعتماد بنفسی دارن بخدا..
سرکلاس یکهو احساس کردم دلم پر شد و حس گریه بهم دست داد ..
نمیدونم واقعا چراا..
این بیست روزو تا امتحانا که خونه هستم فکر میکنم خوابگاهم خوبه..با همه سختیاش لذت بخش هم هست ترم بعدو با شور و اشتیاق و سازگاری بیشتری آغاز خواهم کرد.
+هم اتاقیا و دوستام دیگه دیوونه شدن از دستم از بس گفتم از استاد محبوبم براشون حرف زدم.مهناز هم اتاقیم میگه بیخیال بابا بعد چند ترم برات عادی میشه و خسته میشی ازش..میگم وای نه خدا نکنه.چقدر بد میشه اونروز..
+تازگیا یه جوری شدم هر مرد مو سفیدی رو میبینم فکرمیکنم شاید استاده محبوبمه.حتی امروز در مورد یک پسر جوان که کلاه سفید سرش گذاشته بود یک آن چنین فکری کردم
+وقتی به ترمینال رسیدم نم نمک بارون میبارید..من شاد نبودم!..و شارژ گوشیم صفر شد و وقتی سوار اتوبوس شدم خوشبختانه یا متاسفانه نتونستم اهنگ گوش بدم .
شالمو زیر سرم گذاشتم و به پنجره تکیه دادم..احساس کردم این مسیر و جاده بنظرم ناآشنا میاد گفتم شاید که اشتباه سوار شدم..فکرکردم چقدر هیجان انگیز و خوووب! بعد با یادآوری اینکه بغل دستیم اظهار اشنایی کرده بود که من در فلان مدرسه درس خوندم و آشنای فلانی ام فهمیدم قطعا که درست سوار شدم..
تازه کم کمک دارم معنای ازادی رو میفهمم یعنی چی .یعنی بتونی ازادانه با استقلال و درک اینکه بزرگ شدی چیزهایی که دوست داری بخری و جاهایی که دلت میخواد بری.مثلا بری سمبوسه بخری یا نقل و پیراشکی داغ...یا اینکه سوار اتوبوس شی به مقصد نامعلوم ( داخل شهر)
لذت بخشن اینکارا برام ولی باز سخته انجام دادنشون هنوز.
یک ترم خیلی زود گذشت خیلی.
و من با انسانی آشنا شدم که فوق العاده است و میتونه منو به بهترین شکل تربیت کنه.
خوشحالم رشتم علوم تربیتیه..استاد امروز گفت شمایی که مثله من اتفاقی رو صندلیای این کلاس نشستی دو حالت داره براتون اگه تو یه خانواده خیلی خوب و نرمال بوده باشید یک انسان فوق العاده تبدیل میشید و اگر در یک خونواده گرفتار و مظلوم بوده باشین میتونین خلاف جهت حرکت کنید و این مسیرو عوض کنید.
+بارون مییاره..الان خونم و جلوی تی وی.آرزو میکردم الان خوابگاه بودمو چند ساعت قبل بود سوار یک اتوبوس میشدمو جاده های خیسو زیر نور زرد چراغای برق تماشا میکردم.
پدرم به سفارش مادرم برام کلی شیرینی خامه ای گرفته.خدایا شکرت بابت این محبت و توجه..شکر
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: آخرین روز کلاس درس, نویسنده: بازدید: 74