آماده رفتن به دانشگاه شدیم در حینی که منتظر رسیدن اتوبوس بودیم من با خودم گفتم برم خودپرداز نزدیک کمی پول بگیرم
و این آغاز ماجرا بود
خودپرداز کاملا بی دلیل کارتمو خورد و من مجبور شدم از اتوبوس جا بمونم و نیم ساعت منتظر بمونم بانک باز شه برم بگم کارتمو خورد خودپردازه
انقدر حرص خوردم بانک داخلش پرسنل بودن اما بسته بود اه چقدر بی درک اند..
خلاصه..روز بارونیم خراب شد سعی کردم خودمو نبازم اما خب نشد انگار. .
عصر مادرم زنگ زد گف میخوام بیام اونجا گفتم مادر من خب من فردا میام چرا میای اخه
ولی اون قبول نکرد
نیم ساعت بعد رسیدنم به خوابگا مادرم رسید با خواهرم.
آه......
بهش توپیدم غر. زدم دهنمو کج کردم که چرا اومدی
اونم جلو هم اتاقیام..
شرمنده انگار الان که دارم اینو مینویسم تمام تنم آتش گرفته..خصوصا دهانم
مادرم دلتنگ شد دلگیر شد و دلش شکست میدونم..دلتنگ من شده بود و من...چقدر بد ازش استقبال کردم
آره دقیقا درسته من کم عقل و بیشعور و ...بدترین ادم دنیام..
بله من ملعونم..
چرا اینجوری باهاش رفتار کردم؟؟؟؟؟ نمیدونم کاش همین الان مرگم برسه به بدترین حالت..
اه دلی ک شکست ک دیگه درست نمیشه..خدایا غلط کردم..
بوسش کردم..شاید برای نخستین بار!!!
بوسش کردم تا یه جوری از دلش دربیاد اما دلم اتیش گرفته
هم اتاقیام سرزنشم کردن...کاش آب میشدم میرفتم زمین کااااااش
دل آدمی رو شکستم که عزیزترین و دلسوز ترین کسمه..
آخ تا صبح گریه کنم کمه بابت این بی ادبی...
خدایا من نمیتونم تو از دلش دربیار خدایا غلط کردم خدایا خدایا خدایا..
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 65