Lovely

خرید بک لینک

استاد پرسید:نمره سخنرانی کردن به خودتون چند میدین؟ از منم پرسید

گقتم هفت. . یکی از بچه ها گفت :پس رد میشی !

استاد بهم نگاه کرد..نگاهی عمیق ،با لبخندی گرم و سرد روی لب.

بعد خطاب به جمع گفتند من ایشون رو میشناسم!...ایشون هم منو میشناسن..

من لبخندی زدم ترش و شیرین،و شرمگین نگاهم رو به زمین دوختم...

از من گذشتند به ادامه بحث...و فهمیدم نمره ای که به خودم دادم خیلی ایده ال بوده و از نظر استاد نمره ام خیلی پایین تره...!!

این حرف استاد را که گفت من ایشان را میشناسم،برایم هم لذتبخش بود و هم تلخ .چون این شناخت کامل نیست و زیبا هم نیست.دو سال پیش ،همین روزها بود که در سالن جلویشان را گرفتم گفتم حالم بد است و متنی که در تلگرام برایشان نوشته بودم نشان دادم...که میل خودکشی دارم و اگر شما بگویید خودکشی گناه نیست بی درنگ انجامش میدهم...متنی که استاد گفتند خیلی ناراحتم کرد...

و گفتند بیا پیشم و حرف برن...من یکبار دیگر سمتشان رفتم پ گفتم نمیتوانم.و یک دختر مرموز و غمگین و فراری،برایشان شناخته شدم! که فعالیتش در کلاس محدود به یک لبخند ژکوند است!!!

احساس کردم امروز استاد یک جور غیر مستقیم سعی داشتند بهم بفهمانند که اگر معتقدم چنته ای در بساط دارم حرف بزنم!

و موجودی حسابم را نشان بدهم.

و واقعا از بودنی که در یک لبخند به قول استاد "ژکوند" خلاصه میشه خجالت کشیدم...

چه بودن عبثی..در کنار شخصی که شگفت انگیز ترین است برایم .

که انگار در باغی پر از میوه باشی و بهره ای نبری

یا کنار جویی باشی و تشنه بمانی...

بودنی به غایت مضحک.

که دوستش ندارم دوست دارم باشم،حتی کم حتی مضحک! فقط باشم...

نامم را بدانند...حالم را بپرسند..

چنین بودنی شگفت انگیز و زیباست!

هرچند کمی دیر است ،خیلی دیر است...

و فرصت بودن محدود...

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1398 ساعت: 11:36

صفحه بندی