اکثر بچه ها ،دوستام، اوایل خوابگاهی شدن دیر به دیر برمیگشتن خونه،مثلا سه هفته یکبار،ماهی یکبار
ولی من نمیتونستم،من هر هفته شده برای یه روز تعطیلی هم برمیگشتم،چهارشنبه ساعت شیش،هفت،شب بلیط میگرفتم جمعه
ظهر ساعت دو برمیگشتم،این برنامه ترم اولم بود،الان هم برنامه ام جوریه که باید چهارشنبه شب بلیط بگیرم و جمعه ظهر.
ولی هییییییچ میلی برای گذروندن یه روز و نصفی تو خونه ندارم.تازه داره از مستقل بودن نسبی اینجا خوشم میاد و حتی دوست داشتنیه برام،سخت نیست دیگه ،البته به هم اتاقی خوب هم مربوط میشه ولی در کل آرامشم بیشتره.
دو هفته بیشتره صدای جر وبحث مادرم و خواهرمو نشنیدم،امروز تو عالم خواب و بیداری میشنیدم !!!
انگار ذهنم کمبودشو حس کرده! الان فهمیدم اینجا چقدر ذهنم آرومه، و اوضام بهتره، حتی دیگه معده دردم کامل خوب شده و حالم کلا خیلی بهتره.ولی تصور خونه نشین شدن و تموم شدن خوابگاه و دانشگاه حالمو خراب میکنه...
دیر شد تونستم کنار بیام ...اما هنوز هم راه خیلی دارم تا از کنار اومدن به لذت بخش کردن محیط رسیدن...
نمیخوام برگردم خونه....
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59