یا خزانی خالی از فریاد و شور

خرید بک لینک
امروز روز پر کاری داشتیم.داشتم یعنی

امروز صبح پدرم و خواهرم به مدرسه رفتن و من بسی خدارو سپاس گفتم بخاطر اینکه من از رفتن معافم.

صبح نزدیک نه بیدار شدم..شب با اینکه ساعت 11 رفتم بخوابم تا یک و اندی خوابم نبرد و فکرم مشغول بود

صبح رفتم برا گرفتن تاییده تحصیلی و کلی مکافات کشیدم بعدشم بانکو یک ساعت و اندی نشستن در صف انتظار...

چندساعت پیشم رفتم ثبت نام دانشگاه یعنی میخ شدم درست یک ساعت و نیم سرپا وایسادم

گاهی خودمو درک نمیکنم..کلی با انرژی و شاداب صحبت میکنم با یکی و تو خلوت خودم افسردم!

تصمیم جدیدی گرفتم که البته هتوز نو پاست اینکه بگم اگه ناراحتم کردن اگه زورگفتن اگه ..

خلاصه تو خودم نریزم و بعد افسرده شم!

اشعار فروغ رو دوست دارم..خصوصا این یکی

"مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور...

گاهی انقدددددر سخت میگیرم که حس میکنم دارم خفه میشم

با یادآوری مرگ همه چیز سهل و آسون میشه دوباره

فقط گریه..گریه زیاد آزارم میده و دل نازکم..کاش اینقدر زیاده طلب نبودم..این بدترین خصلت منه.

پ.ن:امروز اتفاقی افتاد..که باعث شد یکم خودمو سرزنش کنم بعد قهقه بخندم و بعدم بگم آخه هیشکی ام نه تووو خخخ..ولی زیادم در عمق مسئله خنده داری نبود بلکه تلخ هم بود.

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 0:30

صفحه بندی