بزار از اول بگم.اون وقتا که فقط یکیشون اینجا بود یعنی این خابگاه من میشد بهش سر میزدم...پاییزِ پیارسال بود.میومدم باهم میرفتیم شبگردی... یا همینجوری شب پیشش میموندم.حرف میزدیم.فیلم میدیدم.وای خاطره ها!
موقع اذان میرفتیم نمازخونه و نمازمونو به جماعت میخوندیم.اصلا ذوق داشتم زودتر اینجا بیامو تو نماز جماعتاش شرکت کنم و وای کتابخونه کوچیکش!
هه....چند دقیقه پیش که صداشونو از نمازخونه شنیدم یهو توفکررفتم.چیشد یهو؟؟ کجا نوشته شده بود این همه تغییر مسیر من؟!
تقدیر بود؟هرچی.هیچوقت فکرشو نمیکردم اینطوری بشه،بشه که کنار بکشم از کسایی و چیزایی که بودن کنارشونو لحظه شماری میکردم!!
راستی اونا درکم نمیکننا!میگن چشه؟’..حق دارن حتی خودمم تو کارایی که میکنم موندم.
منکه انتظاری ازشون ندارم.از هیشکی.ولش کردم.هم اینروزا بدبین شدم.و یکم بیشعور.
وای...دلم میریزه از دیدن خودم! چی شدم؟؟؟فقط آه. میگم بشین فکرکن ببین کجای راهواشتباه رفتی که اینجا رسیدی اما نمیتونم!فکرم نمیآد!!بخدا...اصن یه جوری ام...اینروزا حس میکنم فقط دارم چرت و. پرت میگم!پس ترجیح میدم سکوت کنم
.....
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80