ولی نه به هیشکی زنگ میزنم نه پیش کسی میرم و نه حتی از زور گشنگی هم که شده از. تخت پایین میام
گاهی با خودم میگم یه روز دست خودتو بگیر صبح مثلا نه اینا برو پارک و کنار رودخونه که پنجاه متر. بالاتره اینجاست قدم بزن بعد برو یه کافه و یه صبونه حسابی بخور.بعدش که چی؟؟
خب.تموم شد.رفتم خوش گذشت بهم.
چقدر مسخره.متاسفانه حقیقت به همین مسخرگیه.من همونم زمانی علاقه و اعتقاد شدیدی به مطالب انگیزشی و روانشناسی داشتم.هنوز دفترایی که اون مطالبو توش نوشتم هست.حس الانم نسبت به همه اونا ت ه و ع ه!
فکرکنم به نهلیسم رسیدم!!
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...
ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50