امروز کلی پیرامونش با یکی از بچه های کلاس صحبت کردم.امروز با اکیپ دوستام بودم
و الان تنها توی اتاق روی تخت ام.با همان لباسهای دیشب کنسرت و امروزه دانشگاه
احساس تنهایی میکنم..احساس اینکه با خودمم تنهام.گاهی فکرمیکنم کجا دارم میرم!؟این منه امروز. اون منه سه ماه قبل نیست
به کجا دارم چنین شتابان میرم!؟؟بی هدف بی مقصد..عصر زمستونیه آفتابیه قشنگیه..هوا یکم سرده
من هنوز به یلدای رمان همخونه فکرمیکنم.به زندگیش.به زندگیم.
دلم میخواد اینجا نمونم فرارکنم..به کجا نمیدونم پیش کی نمیدونم
خواب ؟نه.. نمیدونم..:(((
الان سه ماه پیش نیست ذوق کافه داشته باشم...دیگه کنسرت هم نه.
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...
ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64