بگو درد دلت رو..
دیشب یهویی بیدار شدم نمیدونم ساعت چند بود اما هوا تاریک بود. شاید. دم دمای صبح بود..
گفتم حرف بزنم چند. کلمه باهاش خواستم بگم مرگ..دلم نیومد راستش..گفتم اگه صلاح بود. میداد تا حالا.
گفتم درستش کن همین.
امروز مناجات امیرالمونین که از. تلویزیون پخش میشد عجیب به جانم نشست نمیدونم کی میخوند. ..اما حال عجیبی داشت
هر جملش هر. کلمش*انا ضعیف و انت قوی و هل یرحم الضعیف الا الغنی؟مولای یا مولای *
چقدر حال خوبی داشت دلم میخواست تو حرم امام رضا بودم و این مناجات رو گوش میدادم میخوندم.
تو تلوزیون خانه سالمندان رو نشون میده مامانم میگه تو هم منو اونجا میزاری!؟میگم اخه من چطور. دام بیاد. تو رو اونجا بزارم!؟؟
حالمو مجبورم خوب نشون بدم برای اینکه حال مادرم کمی بهتر شه
چقدر سخته این اجبار...
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70