
قدیم تر ها ..وقتی بچه بودیم ماه رمضون تو پاییز بود..تقریبا همین روزا..هوا که تاریک میشد مامان با زور از کوچه صدامون میکرد بیایم سفره رو بندازیم تا بابا افطار کنه. هوا تاریک بود و سرد .داخل خانه اما روشن و گرم بود.صدای اذان از رادیو پخش میشد ..ما ..من و خواهرم با عجله سفره رو می انداختیم خرما میگذاشتیم و نمک و آب و نان تا مامان غذا را بیاورد... چقدر خوب بود اون روزها..گرم و پر امید بود..شاد و مهربان بود. ...
ادامه مطلب
چاه عریضه -مسجد جمکران xa0 xa0 حرم امام رضا xa0 xa0 مسجد مقدس جمکران دریای خزر xa0...
ادامه مطلب